تبليغاتX
خشم خاموش
دل دوزخ.... سفر به دیگر سو...
از اين‌جا تا همان جايي كه انتهاي زمين مي‌نامندش


ايستاده‌ام و ذكر مي‌گويم..

به خيال خراب نكردن پل‌هاي پشت‌سرت!

به خيال اين‌زمان كه كاش تمام شود..

و بهار.....

كه اين‌بار دلم مي‌خواهد

انتظارش را چوب‌ خط كنم

به‌روي تنهايي‌هاي پشت پنجره‌ام!

اين‌جا يا آنجا توفيري ندارد وقتي دلم آنجاست

وقتي تمام خاطراتت قد مي‌كشند در اتاقم...

وقتي بي‌تاب مي‌شوم به چشمان نمناكت..

و مسح مي‌كنم رد دستا‌نت را به‌روي دستانم......

و لرزش سكوتم كه مرا به‌ياد باكرگي انگشتانت مي‌اندازند...

وقتي قرار بر جنگيدن است و آمدن

قرار بر گره‌زدن است و ماندن

ديگر چرا بي‌تاب صبوري نكردن باشم؟

مي‌ايستم تا اين انار صبوري از كف دهد

ترك بخورد..

و سرخي خواب‌هايش را

به رخ روياهاي بي‌رنگ و روي هر شب ِ دستان ِ هرجايي رانده شده بكشد!

من آموخته‌ام ..

در پس تمامي لحظه‌ها دمي بايد سكوت كرد ..

به احترام تمامي لحظه‌هايي كه فرصت جوانه‌زدن نداشتند!...

من ذكر مي‌گويم براي آشفته نشدن خيالت...

براي خورشيد كه روشن كند آسمان زندگاني‌‌ات..

و براي ستاره‌ها كه هر شب به دعا بنشينند براي سبزي فردايت...

كاري از من بر نمي‌آيد جز ذكر‌ گفتن و صبوري كردن...

لبخند بزن...!

مي‌گويند جايي ميان تمامي دل‌خوشي‌ها

دستي ايستاده است و فردا خيرات مي‌كند!

...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م ح ز و ن |