![]() |
![]() |
|
| سفر به دیگر سو... دل دوزخ |
|
دیوانه ای اینجا..
بر بام بلند ایمان خویش..
دست در دوزخ فرو برده است..!
او آتش به کلمات خویش کشیده است.. ...... دیوانه..! به تماشای من بیا... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21:19 توسط محزون |
|
|
من دلم سخت گرفته است.. از این مهمانخانه مهمان کش.. روزش تاریک.. که جان هم نشناخته انداخته است.. چند تن خواب آلود چند تن ناهموار چند تن ناهوشیار من دلم سخت گرفته است.. .... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:1 توسط محزون |
|
|
روشن تر از (( خاموشی )) چراغی ندیدم من...
.... یا حق... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 20:29 توسط محزون |
|
|
قهوه تلخم را میخورم و ..
تا ابد تلخ می مانم.. تلخ می مانم و.. دیگر در گورستان شبهای هیچ کس آواز نمی خوانم.. دیوانه شدم.. دیوانه..!! این بار تو در گورستان شبهایم آوازی بخوان.. و من میخندم.. تو می گریی.. می گریم.. می خندی.. و تو باز هم میخندی.. خنده های شیطانی... ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:10 توسط محزون |
|
|
درد داشت.. آنقدر ، که تمام شب را از شدت درد پیچیدم و پیچیدم و نمی دانم چه بود..؟ که بالشم را خیس کرد.. میروم.. میروم.. یک روز.. بی خبر.. روحم درد میکند.. روحم درد میکند.. روحم را کشتم.. روحم درد میکند.. ... . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:48 توسط محزون |
|
|
زمستان نیز رفت ، اما بهارانی نمی بینم... بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم... به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم.. ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم به غواصان بگو: کافیست هر چه بی سبب گشتند در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم چه بر مارفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت که غیر از مرگ گردن بند ارزانی نمی بینم زمین از دلبران خالیست ؟ یا من چشم و دل سیرم؟! که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم خدایا! عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد .! که من ..........................................؟
دریغا عشق........دریغا عشق.................. ........ یا حق... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 15:48 توسط محزون |
|
|
انسان دیوانه است ،
او حتی نمیتواند یک کرم خلق کند.! اما چندین خدا خلق کرده است.!!
.......................... یا حق... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 13:47 توسط محزون |
|
|
سوخته بودم از سرما...
گفتم تقدیر است این تکلیف شگفت..! همه چیز این جهان در گذر است.... می آیند و می روند... و .. من... آن باز بی راهم که تنها آسمان سایه سار من است... کدام سو ؟ کدام جهت ؟ کدام آشیانه؟ من .. موجی برآمده از خاک ام.... گربادی برآمده از دریا... شعری بی منزل... رفتنی بی راه و همراه ... و ... کلماتی آواره ام........ ............................ یا حق... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 0:51 توسط محزون |
|
|
وقتی تو نیستی ... نه هست های ما چونان که بایدند ، نه بایدها... مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم... عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم .. باشد برای روز مبادا.. اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست.. آن روز هر چه باشد ... روزی شبیه دیروز ، روزی شبیه فردا، روزی درست مثل همین روزهای ماست.. اما کسی چه می داند شاید امروز نیز روز مبادا باشد.. وقتی تو نیستی ... نه هست های ما چونان که بایدند ، نه بایدها.. هر روز بی تو روز مباداست.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 1:29 توسط محزون |
|
|
سرد است ... و بادها خطوط مرا قطع می کنند...!
آیا در این دیار کسی هست..؟ که هنوز از آشنا شدن با چهره فنا شده خویش وحشت نداشته باشد... آیا زمان آن نرسیده که این دریچه باز باز..... که آسمان ببارد... و انسان زاری کنان بر جنازه مرده خویش نماز گزارد... یا حق... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 15:43 توسط محزون |
|
|
بیتوته کوتاهی است جهان.....
در فاصله گناه و دوزخ.... .......................... یا حق |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 16:7 توسط محزون |
|
|
هم از سکوت گریزان............! هم از صدا بیزار...!
چنین چرا دلتنگم..؟ چنین چرا بیزار...؟ زمین از آمدن برف تازه خشنود است...... من از شلوغی بسیار رد پا بیزار....... قدم زدم ریه هایم شد از هوا لبریز... قدم زدم ریه هایم شد از هوا بیزار...! اگر چه می گذریم از کنار هم آرام... شما ز من متنفر ..! من از شما بیزار... به مسجد آمدم و نا امید برگشتم... دل از مشاهده تلخی ریا بیزار.. صدای قاری و گلدسته های پژمرده...... اذان مرده و دلهای از خدا بیزار..... به خانه ام بروم... خانه از سکوت پر است... سکوت می کند از زندگی مرا بیزار....!! تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست...... از این سکوت گریزان ...و از آن صدا بیزار.....
یا حق...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 15:52 توسط محزون |
|
|
در نیست... راه نیست...
شب نیست... ماه نیست... نه روز و نه آفتاب... ما ... بیرون زمان ایستاده ایم... با دشنه تلخی در گرده های مان... هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید... که خاموشی به هزار زبان در سخن است.. در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ئی..! و نوبت خود را انتظار می کشیم... بی هیچ خنده ئی....!
یا حق.......... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 15:17 توسط محزون |
|
|
چگونه میگذرد این روزها ... این روزهایی که ... من حتی خودم را هم نمیبینم.. شبهایی که سردند و تاریک.. و هوا ... هنوز هم بوی تعفن میدهد.. و من در کنار این شبهای سرد … به ته راه نگاه میکنم.. که با مرگ پوشانده شده است... و میروم.. و میروم… یا حق |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 23:7 توسط محزون |
|
|
.... عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر. خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان . اما آن شمشیر که خدا در آغاز به عاشقان می دهد، شمشیری چوبین است. زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشیرهای چوبی، چندان کاری است و نه درد شمشیرهای چوبی، چندان عمیق .. و نه مرگ با شمشیرهای چوبی، چندان مرگ. جهان اما میدان شمشیربازان چوبی است. و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند. بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند. و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر. و این زمین آکنده است از شمشیرهای چوبی شکسته و شمشیرهای موریانه خورده و شمشیرهای زینتی بی کار آویخته بر دیوار . هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد این بازی که شمشیرش چوبی است و حریفش این و آن ... میدانش به این کوچکی..! اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده... و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛ بازی با خداوند. و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر... و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر . و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا .
عاشقان در پناه اویند... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 14:27 توسط محزون |
|
|
قضاوت شما درباره دیگران ، ممکن است بر اساس قیاس به نفستان باشد..! حال به من بگوئید؟ چه کسی در میان شما گناهکار است؟ و چه کسی بی گناه؟؟
یا حق... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 1:11 توسط محزون |
|
|
اتاقی دارم که تنهایی مرا تاب نمی آورد..!! خبر ندارد... بعضی شبها من روی زمین می خوابم... تا رنج ها و دردها بر تخت کهنه ام آرام بگیرند... گاه حتی یک وجب جا هم برای تنهایی من نیست...!! من دوستان بی پناه بسیاری دارم ... مثل همین زخم های بی شفا.. که تمامی زندگی مرا مصادره کرده اند.. زخم هایی که آهسته و در انزوا روح را می خورند و می تراشند... یاحق.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 1:43 توسط محزون |
|
|
دشمنم به من گفت : دشمن خویش را دوست بدار..!! اطاعت کردم و بر خود عاشق شدم..!!
|